سرزمین درد
دل نوشته ها و دست نوشته های یک نویسنده جوان ایلامی
تو خونه نشسته بودم که یکی از دوستام زنگ زد و بعد از احوالپرسی گفت : فلانی الان کجایی ؟!!!
با خودم گفتم این که زنگ زده خونه و میپرسه کجایی حتما تازگیها بالاخونه اش رو اجاره داده خل وچل ها .. جوابدادم : الان تو قطارم و تو راه تبریزم
با تعجب پرسید : به سلامتی .. کی رفتی ؟
گفتم : دیروز
گفت : حالا واسه چی رفتی ؟ تفریحی یا سفر کاری ؟
جوابدادم : نه به قصد زیارت رفتم
انگار متعجب شده باشه سریع پرسید : زیارت کدوم امام
گفتم : امام رضا
گفت : واسه من هم دعا کن
جوابدادم : فلانی تو وضع روحی ات خرابه .. کار تو از این حرفا گذشته .. مستقیم باید برم خانه خدا واسه شفات
خندید وگفت : راستی داداشت پیش نیست .. هرچی زنگ زدم گوشی اش تو دسترس نبود . باهاش کار دارم
گفتم : اتفاقا با هم هستیم .. ولی الان رفته رو سقف قطار
با تعجب پرسید : واسه چی رو سقف قطار .. خطرناکه ..
جوابدادم : آخه تو کوپه ها باران شدیدی می باره و هوا هم سرده .. رفت رو سقف قطار تا  آفتاب بهش بخوره و گرم بشه
مکثی کرد وگفت : سوغات ما یادت نره .. اصلا سوغات تبریز چی هست ؟
گفتم : گز اصفهان
گفت : حالا شوخی کردم .. چیزی نمیخوام .. مزاحمت نمیشم .. شب بخیر
هاج و واج به ساعت و بیرون اتاقم نگاه کردم .. ساعت دو بعدظهر بود و هوا آفتابی و داغ ..

عبدالله خسروی

[ چهارشنبه یکم مرداد 1393 ] [ 16:48 ] [ عبدالله خسروی ]
شب عجیبی است و پر از رمز ورازهای عاشقانه .. آسمان نورانی است .. به خیال آسمانی ام میزند فرشتگان در فضای پر از ایمان این شبها آزادانه پرواز می کنند و گناهان ما بنده های گناهکار را جارو می کنند  .. حال غریبی دارم .. انگار گمشده ای را در این شب های آرامش پیدا کرده ام .. این حس را صادقانه و عاشقانه باور دارم .. دست پر مهری در فضای سینه به تنگ آمده ام عطر ملکوت پخش میکند .. چه شوقی دارد حرف زدن با خدا .. قطرات اشک بی اجازه و با شوق از چشمانم لیز میخورند و از گونه های خیس شده ام سرازیر میشوند .. دلم گوشه چشمی از نگاه پر مهر ارباب آسمان ها و زمین میخواهد .. نگاهم کن خدایا .. از سنگینی گناهانم شرمنده ام .. هر وقت از یادت دور شده ام روی همین زمین صاف زمین خورده ام .. سالها از پی آدمها دویدم و به آرامش نرسیدم اما هر وقت گرفتار میشوم بی بهانه و مخفیانه دستم را میگیری .. از قدر پارسال یکسال گذشت و من شکسته زندگی کردم  خدایا .. در کوچه های پر فریب دنیا گول خورده ام .. اگر حقی را ضایع کرده ام و دلی را شکسته ام در این شب مغفرت عفو کن و سرنوشت امسالم را نیک رقم بزن .. میدانم برای بخشیدن دنبال بهانه هستی .. به حرمت این شب های پر منزلت و مولایم علی از خطاهای ما بنده های گناهکار بگذر و درهای توبه و رحمت را بر روی ما باز کن .. اجاز میخواهم خدایا .. اسم این چند سطر را بگذارم .. طپش قلبی برای دوست ..
عبدالله خسروی

[ پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393 ] [ 3:52 ] [ عبدالله خسروی ]
تنها که میشوی زود دلتنگ میشی و دلتنگی شبیه آتش زیر خاکستر است .. درست زمانی که فکر میکنی همه چیز تمام شده ناگهان خاطرات بیصدا می آیند و تمام وجودت را آتش می زنند .. بعضی وقت ها مجبوری با آنکه بغض داری بخندی فقط برای اینکه در برابر باد روزهای سوخته دیروز زمین نخوری .. آتش نگاهی گذشته ام را روشن کرد و امروز بعد از رفتنش روی خاکستر یادش نشسته ام .. سیگار خاطرات دیروز امروزم را سوزانده است .. دلم آ...ه میکشد و از حرفهایم دود بلند میشود .. به گمانم نامشان درددل است .. از خانه تنهایی ام گریزانم و میان این شهر بزرگ و آدمهای شلوغش جای آرامی برای نشستن پیدا نمیکنم .. انگار روی گسل زلزله راه میروم .. تو هم میدانی انگاری من دلتنگ شده ام .. آنروز بهاری که دلم زیر آوار نگاهی فرو ریخت و دل اربابم شد به خیال شیدایم خطور نمیکرد روزی روی ویرانه های شهر عشق با صدای شکست دلم چون مجنون آواره خیابان های روز و کوچه های شب شوم .. این روزها آشنایانم را می بینم و به حرکت لبهایشان لبخند میزنم اما زبانشان را نمی فهمم .. چهره ها همه غریبه و چراغ های زندگی همه قرمز شده اند .. حالم را که میپرسند میگویم بد نیستم چون حوصله اش را ندارم بگویم خوب نیستم .. سخت وتلخ میگویم من وارث یک دل شکسته ام .. آدمها وقتی احساسشان را می بازند میمیرند .. گاهی دلتنگی داشتن اتاق تاریکی در انتهای دنیاست ..
عبدالله خسروی
[ چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393 ] [ 10:38 ] [ عبدالله خسروی ]
در شهری که باران نباشد دل زمین هم می شکند .. برای سیراب کردن افکار تشنه باید به دل های خسته فرصت پرواز داد .. بگذار خیالت را راحت کنم .. شعار فقط یک صدای بلند است و آزادی جایی بالاتر از نقطه اوج است .. برای رسیدن به آن باید بال پرواز داشت نه فرصت .. تا وقتی بخاطر من ها از دیگران میترسیم و برای آسایش خودها از ماها جلو میزنیم  از آزادی فقط  شعارش را  فریاد میزنیم و مادامی که درگیر خط قرمزهای خیالمان هستیم نمیتوانیم در زندگی حقیقی رها رفتار کنیم .. ابتدا باید درون خود را از کابوس ها و افکار بسته که در ذهن خودمان ساخته ایم پاکیزه سازیم و از آدمهای اطرافمان دشمن نسازیم و آنگاه در سرزمین دلهایمان گل انسانیت و عشق بکاریم و همگام با گشودن دروازه های باز شادی و خوشبختی در شهری پر از دوست و عاشق آواز فرداهای قشنگ را دسته جمعی ترانه کنیم  .. برای رسیدن به خیابانی پر از مردمان شاد و سالم باید لبخند را از خانه و کوچه هایمان شروع کنیم .. بدنبال آزادی عمرت را تلخ طی نکن .. فقط آزاد فکر کن و عاشق رفتار کن ..
عبدالله خسروی

[ چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393 ] [ 10:30 ] [ عبدالله خسروی ]
بدبختی ها در باغچه ها کاشته نمیشوند گاهی مشتی خوشبخت باعث بدبختی عده زیادی میشوند .. آنان که یک شبه و پنهانی در تاریکی های شب برای چنگ زدن به نقطه اوج از پله ها بالا میروند خواسته و ناخواسته برای دیده نشدن چراغ های زیادی را خاموش می کنند .. حتی بعضی ها برای صعود باعث سقوط عده ای میشوند و در این میان آدمهای ضعیف جریمه اش را می پردازند .. اگر آدمها در زندگی دنبال سهم شان باشند نه سودشان ، حق کسی ضایع نمیشود .. همگی منتظر فرصت هستیم تا دیگری را به زیر دار بکشیم چون فهمیده ایم در دوران ما ضرب المثل ها دستکاری شده اند .. برای رسیدن به خوشبختی سالها ازپی آدمها دویدم و اکنون که به اینجا رسیده ام باز به خودشان محتاج شده ام .. کاش از همان کودکی از مسیر آسمان میرفتم ..
عبدالله خسروی

[ شنبه بیست و یکم تیر 1393 ] [ 10:32 ] [ عبدالله خسروی ]
روحت را بردار و برو ای انسان از دنیا رفته  .. منتظر زندگان نباش .. دفنت که کردند زود اینجا را ترک می کنند ..  این آدمهایی که سر مزارت  مفت اشک میریزند همگی بازیگران آن لحظه اند .. بعضی ها که امروز بر سر مزارت بیقراری می کنند تا دیروز در کوچه زنده ها بودنت را نمی دیدند ..  سنگ را که گذاشتند بجای مرحوم ،محروم میشوی .. هیچکس دلش برای مرده ها نمیسوزد .. آدمها از ترس دیدن قبری به این تنگی و تاریکی ناله و شیون سر میدهند .. آنها برای روزی که باید دست از دنیا و علاقه هایشان بکشند اشک میریزند .. آفتاب که غروب کرد غذایت را میخورند و فاتحه ات را میفرستند و آنوقت همگی می نشینند و از درددلها و بعضی ها از خاطرات خوب بودن تو سخن میگویند .. دیگر عزیز همه شدی چون دیگر وجود جسمی نداری .. صبح که میرسد همگی در شلوغی خیابانها و کوچه های زندگی تو را گم می کنند و پی دنیایشان میروند .. آنان که خیلی به تو نزدیک تر هستند کمی بیشتر بی تابی می کنند چون هر کدام  یکنفر را که میتوانستند بهش تکیه کنند از دست داده اند .. اینها هم هر چقدر زمان بگذرد و بیشتر به ندیدنت عادت کنند زودتر فراموشت می کنند .. همه برای از دست رفته هایشان گریه می کنند .. آدمها مرده ها را دوست دارند چون میدانند دستشان از دنیا کوتاه است و چیزی از آنها طلب نمی کنند .. وقت رفتن است برو .. شاید آزادی تو بعد از مردنت باشد
عبدالله خسروی

[ یکشنبه پانزدهم تیر 1393 ] [ 17:19 ] [ عبدالله خسروی ]
تنها که باشی و در بستر شب تاریک دراز بکشی افکار زیادی به ذهن آشفته ات هجوم می آورند و خیالات افکارت را به بازی میگیرند .. برای فرار از خود باور کرده بودم که خیالاتم را به بازی های شبانه میبرم غافل از اینکه این خیالات هستند که مرا به بازی گرفته اند .. تو هم در روزگار من زندگی میکنی .. احتیاجی به فالگوش ایستادن نیست .. تو هم شب های تنهایی را در کوچه های رویا با آدمهای خیالت قدم میزنی .. دنیا و شخصیت های مورد علاقه ات را در خیالاتت شریک میکنی .. ما آدمهای بازنده خوشبختی هستیم که خود را به آیه های خیال دلخوش کردیم غافل از اینکه در کوچه های حقیقی زیر باران شدید زندگی به سادگی خیس میشویم .. با خیال میشود تا همه جا رفت ولی نمیتوان چیزی بدست آورد .. به تاوان مرگ آرزوهایمان هم آغوش خیالات شده ایم .. شب های خیالی را هیچوقت پایانی نیست برایت ساده میگویم آرزویم یک شب بی خیالی است .. میدانم چشمهایتان دنبال جمله ای هستند که حرف دلتان باشد .. ساده میگویم در خیالت پرسه نزن .. راز شاد زندگی کردن در لذت بردن از چیزهای ساده است ..

عبدالله خسروی

[ پنجشنبه دوازدهم تیر 1393 ] [ 13:28 ] [ عبدالله خسروی ]
شکایت دختر فقر از خدا
نوشته : عبدالله خسروی وگلایه نیست .. شکایت دختر فقر از خدایش است .. خدایا به کدامین گناه ناکرده ای اینگونه سرنوشت من وخانواده ام را تلخ  نوشتی .. بشنو دردهایم را وقضاوت کن ..
بازی ها و شیطنت های دوران بچگیم زیر چادر سیاه فقر گوشه خیابان وسرچهارراهها با فروختن گل و آدامس به آدمهای بی غم گذشت .. سالها گذشته ولی هنوز بوی خوش غذاهای همسایه بی خیالمان برگرسنگی های کودکیم چنگ میزند .. داغ تمام بازیها و تفریح های کودکی برای ابد بر دلم ماند .. داشتن عروسک و پوشیدن لباس های نو و خوردن  دو وعده غذای گرم پشت سرهم حسرت تمام بچگیم بود .. هیچوقت چهره شرمسار مادرم را از مواجه شدن با قصابی که نه بلکه با بقال محله از یادم نمیرود .. هر وقت دست های زمخت و پینه بسته پدرم و پک زدن های مداومش به سیگار را همراه با غم واندوه جانکاه وتلخی که در چهره افسرده و زود پیرشده اش میدیدم زود دست به دامان گریه های دزدکی میشدم  .. شب ها آنقدر زود از خستگی های مداوم روزانه خوابم میبرد که وقت نمیکردم  لااقل با خیال ها همراه شوم .. کمی که بزرگتر شدم جوان وبی نهایت زیبا شدم  اما کسی چهره زیبای مرا بخاطر داشتن پدر ومادری بینوا و فراموش شده و پوشش فقیرانه خودم ندید .. میخواستم همراه با کارکردن درسم را ادامه بدهم و به جایی برسم که بتوانم خانواده ام را از رنج و مشقت زندگی نکبت بارمان نجات بدهم ولی پدرم خیلی زود مرا به عقد کارگری بی چیز وندار مثل خودش درآورد تا به خیال خام وگفته خودش هم من بتوانم سرسفره یکی دیگر لقمه بیشتری بخورم وهم خودش دیگر  کمتر از روی من و آینده ام خجالت بکشد ..
روزگار بیرحم تر از تمام حرفها وقصه هاست .. چند ماهی از رفتن من به خانه شوهر نگذشته بود که دژخیم سرطان گریبان مادر بیچاره ام را گرفت و  امانش را برید .. پدرم درمانده وناتوان به زمین وزمان زد ولی پولی بدست نیاورد ... آدمهای فقیر پیش مردم اعتبار قرض دادن هم ندارند .. عاقبت پدر یکی از کلیه هایش را فروخت و خرج درمان مادرم کرد ولی مادری که تمام عمر فقط رنج و زحمت و بیرحمی روزگار را دیده بود پس از تحمل دوران سخت بیماری راحت شد و روحش به آسمان پر کشید .. گرچه خیلی تنها و غمناک شدم ولی ته دل از رفتنش خوشحال شدم .. چون میدانستم دیگر و در اون دنیا درد نمیکشد .. پدرم بعد از مرگ شریک زندگی و رنجش زیاد دوام نیاورد و درشبی سرد وزمستانی برای همیشه خوابید .. زمان گذشت و انگار تقدیر تلخ خواب بدتری را برایم دیده بود .. صاحب دختری بیچاره مثل کودکی خودم شده بودم که شوهرم  معتاد شد و اندک درآمدی که با کارکردن من در خانه های مردم وکارگری خودش بدست میاورد دود میکرد و بر باد میداد .. چند باری تکرار کرد ولی باز دوباره شروع میکرد تا اینکه یکروز که از خانه بیرون زد هیچگاه برنگشت .. به هر جا سر زدم از زنده و مرده اش اثری نبود .. تقدیر را پذیرفتم و با هر سختی دخترم را بزرگ کردم ولی این بار قرعه بد سرنوشت به نام دخترم رقم خورد .. اکنون که دارم این شکایت را به تو ای خدا مینویسم روی تخت بیمارستانم  و این بار بعد از پدرم من آماده ام تا بزودی به اتاق عمل پیوند بروم ویکی از کلیه هایم را باز بعلت فقر فدای خرج درمان چشم تنها امید زندگیم یعنی دخترم بکنم .. سالها پیش پدرم کلیه اش را برای مادرم فروخت و امروز من برای دخترم وشاید هم  فردا دختر........... ممممم .. از این همه میراث خوش زندگی فقر به ما رسیده است .. شاید این حکمت تو باشد ولی من بعنوان بنده ات بدجور ازت دلگیرم ..

[ سه شنبه دهم تیر 1393 ] [ 11:25 ] [ عبدالله خسروی ]
تمرین بس است بیایید دیگر زندگی کنیم . عمرمان کوتاه است و دیر به فکر مهر می افتیم آنقدر که برای جبران اشتباهات خودمان به همدیگر دروغ میگوییم .. زندگی که با لبخندی از مادر شروع شده حتما شیرین است .. گاهی باید بی بهانه عاشق رفتار کرد .. از تو نگاه گرمی و از دیگری سلام پر مهری .. با هم بودن به همین سادگی شروع میشود .. همه میدانیم روزگار بیرحم است و گذشت زمان هم جلاد .. پس بیایید همدیگر را دار نزنیم .. از خط قرمزهایی که برای شادی گذاشته اند نترس .. پشت لبخند هر انسانی خدا مهربان ایستاده است .. گاه افسردگی و احساس تنهایی ما حاصل تعبیر بد ما از زندگیست .. برای داشتن روزهای خوب ، خاطراتی شیرین و دوستانی قشنگ زندگی را باید از پنجره جوانی دید که برای اولین قرار با معشوقه اش لحظه شماری میکند و همه جا را زیبا وشاد می بیند .. آدمهای اطرافت را چون معشوقه ات ببینی آنوقت رایگان وخوشحال خواهی فهمید عاشقی راهی برای رسیدن بخداست و این عشق با محبت به همنوع که هیچ زحمت وهزینه ای ندارد بدست میاید ..

[ چهارشنبه چهارم تیر 1393 ] [ 19:45 ] [ عبدالله خسروی ]
در سرزمینی که مردمانش از باورهایشان هراس دارند امیدی به روشن زیستن نیست .. برای رسیدن به تکامل و شخصیت انسانی باید به باورها ایمان داشت  و از داشتن شان احساس امنیت و خوشحالی کرد .. وقتی آدمها از مذهب تعصبش را یدک می کشند دین وسیله ای برای سرکوب مخالفان محسوب میشود .. دین یعنی آزادگی نه بردگی ذهنی .. در افکار باز و دلهای با ایمان برای رسیدن بخدا کسی دنبال راه نمیگردد چون خدا قدرت مطلق و نشانه ای آشکار است و بر هیچکس پوشیده نیست .. برای داشتن جامعه ای سربلند و مردی شاد و سالم نباید گلوی کسی را بست و بزور راه را نشان داد .. بگذار آدمها بزبان خودشان فریاد بکشند و از مسیری که دلشان گواهی میکند بروند چون هر کدام از هر دسته و گروهی که باشند و از هر خیابان و کوچه ای که شروع به حرکت کنند عاقبت در میدان اصلی بهم میرسند .. وقتی میتوانی به کسی کمک کنی که صدای دادخواهی اش را شنیده باشی و زمانی این توان را خواهی داشت به مسافری آدرس را درست نشان بدهی که از مقصدش مطلع باشی .. آزادی را باید از آسمان یاد گرفت چون به تمام پرنده ها فرصت پرواز میدهد .. وقتی مردمی پنهانی خوشحالی کنند حق هر انسان آزاده ای است بر حال آنان گریه کند .. با داشتن خدایی مهربان وبخشنده که دنیایی به این زیبایی و پر از شگفتی آفریده و انتظار بهشتی رویایی را که به ما وعده داده پاک زیستن وظیفه تمام انسانها و شاد بودن حق مسلم هر بنده آزاده است .. وقتی دلت با افکارت جور نیست و بجای گفتن عقیده لباسش را بپوشی اشتباهی مومن شدی .. فقط انسان باش ..

عبدالله خسروی

[ سه شنبه بیستم خرداد 1393 ] [ 11:51 ] [ عبدالله خسروی ]
درباره وبلاگ

سلامی گرم به گرمی آفتاب ، به وسعت دریا .امیدوارم در هر جایی از دنیا که باشی و هر جایی که از ایران هستی دلی پر از مهر و عشق داشته باشی . من عبدالله خسروی نویسنده هستم وامیدوارم بتونم با نوشته هام لحظات خوب ومفیدی را برای شما به ارمغان بیاورم .
نظر یادتون نره .دوستان عزیز تمام مطالب وبلاگ نوشته خودم هستند و ابتدا ثبت میشوند و بعد در وبلاگ به اشتراک گذاشته میشوند . استفاده مجاز از مطالب وبلاگ با ذکر منبع و نام نویسنده بلامانع است .. بدون ذکر منبع مجاز نمیباشد و پیگرد قانونی دارد ..
09377937073
امکانات وب

//Disable select-text script (IE4+, NS6+)
مدل لباس
//Exclusive permission granted to Dynamic Drive to feature script function disableselect(e){ return false } function reEnable(){ return true } //if IE4+ document.onselectstart=new Function ("return false") //if NS6 if (window.sidebar){ document.onmousedown=disableselect document.onclick=reEnable } src="http://blogfa.com/images/smileys/26.gif" width=18 height=18> دریافت کدهای جاوا برای وبلاگ شما

دریافت کدهای جاوا برای وبلاگ شما
بک لینک فا