X
تبلیغات
سرزمین درد

سرزمین درد
دل نوشته ها و دست نوشته های یک نویسنده جوان ایلامی

نوشته : عبدالله خسروی
ماه محرم بود .. پرچم سیاه کهنه ای بر سردر خانه کوچک و محقری خودنمایی میکرد .. از سر ووضع خانه میتوان فهمید که خانواده گمنام و فقیری در آن بسختی زندگی میکردند ..  زن که آثار غم ، رنج و نداری از سر و صورت رنگ پریده اش  میبارید ماموران دولتی  را که از خانه اش دور میشدند با ناراحتی تماشا میکرد ..    برای دومین بار  بود که آب خانه اش را قطع میکردند .. زیر لب ناسزایی گفت ..
 در را با خشم و ناراحتی محکم بست و وارد اتاق کوچک وفقیرانه اش شد ..
 در این بن بست خاموش او با دختر وپسر کوچکش  زندگی سختی را میگذراندند .. شوهرش را یکسالی بود بعلت سقوط از ارتفاع در یکی از ساختمانهایی که کار   میکرد ازدست داده بود .. دختر به مادرش نگاهی کرد وگفت : مامان باز آبمان را  قطع کردند .. مادرش آهی کشید و با سر حرف دخترش را تایید کرد .. دختر با ناراحتی کودکانه اش از پنجره اتاق نگاهش را به دوردست ها دوخت  و در فکر فرو رفت .. تلویزیون سیاه و سفید خانه شان داشت برنامه ای در رابطه با محرم پخش میکرد .. پسر کوچک خانه که  داشت برنامه را نگاه میکرد  با شنیدن حرف خواهرش در رابطه با قطع آب بغضش ترکید وصدای گریه اش بلند شد ..
 مادرش با ناراحتی و تعجب گفت   : چرا گریه میکنی عزیز مادر ؟
پسر همچنان که چشمش به صفحه تلویزیون بود گفت : مامان من میترسم ..
مادرش هراسان جلو رفت واو را در آغوش گرم خود گرفت وپرسید : واسه چی عزیزم ؟
پسر گریه کنان جوابداد :  میترسم ماموران بر گردن و سرمون رو مثل امام حسین ببرند .. چون امام حسین هم اول آبش رو قطع کردند و بعد سرشو بریدند ..
مادرش زار زار گریست ..









[ چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393 ] [ 3:30 ] [ عبدالله خسروی ]
چند روزی بیشتر از جوانی ام نمانده است و من بقیه عمر خود را با حسرت سالهای از دست رفته میگذرانم .. بهار فرصتی برای شادی و لذت بردن از زیبایی های خدا در زندگی ست  اما در فصل سرسبزی عمر من جوانی آزاد نبود .. آن ایام شادابی وطراوت را پشت دیوار افکاری بسته و زیر چادر سیاه ترس از گناه و خدایی مهربان سرد وخاموش گذراندم .. گاهی بعضی حرفها آنقدر مرا از خدا و عذابش میترساندند که میترسیدم چایی رام را با فوت سرد کنم .. پس از سالها هنوز هم نمیدانم چرا بعضی وقت ها با سایه ها حرف میزدم .. آن روزها برنا بودم و پر از انرژی ولی با افکاری چون پیرمردی که لذتش از زندگی را برده و اکنون در سالهای آخر عمر توبه کرده و به فکر خدا وقیامت افتاده روزگار را میگذراندم .. غروب ها برای رهایی از دل خستگی های زندگی حقیقی با خیالم که دربست در اختیارم بود به کوچه های رویا میزدم و هر از چند گاهی رد یک آرزوی زیبا را میگرفتم و تا به مقصد نمیرسیدم رهایش نمیکردم ..
گاهی در خیال هایم در دشت های سرسبز و آزاد با صدای بلند ترانه های عاشقانه میخواندم و گاهی وقت ها هم با غزلی از حافظ و خوردن پیاله ای از شراب ناب زیر درخت سیب زندگی باخوشی ها رقص دلفریبی میکردم .. حالا و در گذر زمان و یادآوری سالهای دور از خوشبختی هر وقت به اون روزها سرک میکشم بوی آرزوهای سوخته روحم را سخت آزار میدهد .. اگر به آن اندازه که از خشم خدا و عذاب جهنم از مهربانی وبخشایش بیکران پرودگار و ارزش زندگی برایمان میگفتند شاید هیچ جوانی پیدا نمیشد حسرت فصل بهار را بکشد .. اگر دیروز که گذشت را با افکار امروزم زندگی میکردم اکنون بجای این سطرهای تلخ ومجروح با ادبیاتی شیرین خاطرات آن ایام را مزه مزه میکردم ..
عبدالله خسروی

[ یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393 ] [ 15:49 ] [ عبدالله خسروی ]

بعضی ها از شراب حرف هایشان  تو را مست می کنند اما وقت عمل که میرسد چون آدم خماری  یک گوشه  از درد می نالند .. آدم های شعار همیشه راهی برای فرار خواهند یافت .. دلگیرم از کسانی که با سخن هایشان امید و دلگرمی را مجانی هدیه دادند ولی وقتی که آوار زندگی بر سرم خراب شد خانه شان جای دیگری بود .. در روزگاری که تعداد گرگها بیشتر  از گوسفندان است هیچکس چوپانی نمیکند .. چند وقتی میشود فصل زمستان رفته ولی هیچ پارویی هنوز نتوانسته برف های زندگی مرا پاک کند .. آنان که در روزهای یخبندان مرا به شکوفه های بهاریشان وعده میدادند اکنون فقط در دسترس خودشان هستند .. در قرن پیشرفت تکنولوژی وعصر ارتباطات گم شدن کار سختی است   اما بعضی ها زود خاموش میشوند و چون قطره ای آب در زمین زیر پایشان فرو میروند .. آدمها دیگر مفت تو را همراهی نمی کنند .. گاهی برای ماندن بعضی ها باید بساط شراب یا دود مهیا کرد .. یکنفر را می شناسم با پول دیگران بدمستی میکند اما هر وقت باید از جیب خودش هزینه کند ترک خوردن میکند .. عده ای هستند که در شلوغی احساس ها و داغی عاطفه ها فریاد مردانگی سر میدهند و از کیسه حاطم طایی می بخشند اما وقت فینال چون ژان والژان در پی قرص نانی خانه عابد را هم میزنند .. مانده ام میان کسانی که بجای نوشتن درد آه را رایگان می کشند ..

[ دوشنبه هجدهم فروردین 1393 ] [ 3:3 ] [ عبدالله خسروی ]

هر چی بود گذشت .. ارزش زندگی به گذر روزهای سیاه و سفید و داشتن تجربه های تلخ و شیرین است .. گاهی لازم است بیصدا اشک ریخت و بعضی وقتها باید با لبخند شادی را تقسیم کرد .. آمده ایم که از بستر زندگی به تکامل برسیم .. در صحرای روزگار برای عبور از جاده های پر از سنگلاخ و بیابان های هرزه اش باید علفهای هرز را درو کرد و با ریشه های گل وگیاه پیوند برقرار کرد .. یکسال از عمرما گذشت و آنچه بر لوح دل و اوراق خاطرات مان باقی میماند داشتن وجدانی آسوده و یادآوری شیرین لحظات روشن و باج ندادن به روزای سیاه و آدمهای کثیف است .. در  فصل هایی که رفت و زود اسم کهنه بخود میگیرند گاهی آسمان ابری و گاهی هم صاف و آفتابی بوده است .. آنان که در گرمای تابستان ، خزان پاییز و سرمای زمستان هیچوقت دلشان زیر داغی خورشید ، غروب غم انگیز خزان و یخبندان آخرین فصل سست نشد و نگرانی شان لو نرفت با سرسبزی و طراوت بهار جوانی می کنند .. واژه های یاس را کنار بگذار و از کابوس هایت رویاهای زیبا بساز و پشت دیوارهای حسرت  لذت دیدن پنجره های باز و قشنگ زندگی را از دست نده .. بجای مرثیه ترانه بنویس .. تکرار نوشتن درد فقط صفحه ای را سیاه میکند .. آتش که خاموش شود هیچکس کنار خاکسترش خود را گرم نمیکند .. در سالی که گذشت هر جا نهال مهر و محبت کاشته ای منتظر جوانه زدن درخت عشق باش .. اگر دلی را شاد کرده و محبت انسانی را از آن خودت کرده ای سالی را که زود پارسال میشود برده ای .. در سال جدید همیشه بهار باش و مست زندگی کن ..
عبدالله خسروی 

[ سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392 ] [ 19:4 ] [ عبدالله خسروی ]

آخرین ایستگاه بود و نگهبانان آسمان بر بالای سر مسافران دنیا پرواز میکردند .. در ایستگاه همه جور آدم بود .. همه مثل هم بودند ولی هیچکدام شبیه زندگی دنیایشان نبودند .. در چهره های برخی خبری از آن همه زیبایی ، غرور ،  احساس قدرت و فخر ثروت نبود .. هنگامه عجیبی بود .. هیچکس به فردایش مطمئن نبود ..  ناگهان صدای فرشته ای همه جا پیچید : مسافران بهشت آماده شوید وقت رفتن است .. نگاهها همه هراسان به طرف صدا برگشت و آدمهایی که روزگاری در دنیا صدایشان را بلند میکردند و بر عده ای فرمان میراندند اکنون ساکت و خاموش با دلها و پاهایی لرزان چون مترسکی که با حرکت تند باد تکان میخورد ایستاده و گوش به فرمان صاحب فرمان بی حرکت منتظر ماندند .. فرشته ایی با انگشت مسافران سرزمین موعود را با اشاره انتخاب و دعوت به سوار شدن میکرد ..  انسانهای گمنام و بی پناهی  شاد وخندان سوار میشدند که در دنیا کسی روی آنها حساب باز نمیکرد ولی چون بر نفس خود امیر بودند و برای همچین روزی ایمان و انسانیت ذخیره کرده بودند اکنون جزیی از مسافران خوشحال آسمان بودند .. در طرفی دیگر کلی آدم با هزاران افسوس و حسرت های ابدی با چهره هایی شرمسار چون مجسمه های وحشت با بهت و حیرت سوارشدن دیگران را تماشا میکردند .. کابوسی را که حتی در خواب دنیایشان هم به آن فکر نمیکردند اکنون به واقعیت پیوسته بود .. کاش و کاش و ..  ولی دیگر هیچ راهی به بازگشت نبود ..      
مرد عابد سخت در خود فرو رفته بود و با نگرانی پیرمرد سیگارفروش شهرش را تماشا  میکرد که زودتر از او سوار قطار میشد .. تابلویی از جنس نور آنجا خودنمایی میکرد .. سبز نوشته بود .. قطار تا بهشت توقف نمی کند ..
فرشته دیگری به آنهایی که سرگردان و ویلان به  افراد آشنایی که در حال سوار شدن بودند چنگ میزدند و با التماس از آنها کمک میخواستند با صدای بلند گفت :  اینجا دنیا نیست .. اشتباه فکر نکنید .. هیچکس با بلیط دیگری سوار نمیشود ..
در ورودی قطار جمله ی زیبا نقش بسته بود : سبک وارد شوید .. اثاث دنیا در ایستگاه میماند ..
لحظاتی بعد قطار از مسیر آسمان میگذشت و آنها که جا ماده بودند از  دور برای صندلی های خالی مانده حسرت میخوردند .. در ایستگاه مسافران زیادی مغموم ودر هم ریخته روی بارهای سنگین دنیایشان لم داده و در خود فرو رفته بودند .. آنان باید منتظر قطار دیگری باشند که به جای دورتری از بهشت میرود ..
کاش زود متوجه شویم در مسیر زندگی برای رسیدن به اثاث دنیا سوار هر قطاری نشویم تا در ایستگاه آخر به قطار بهشت برسیم ..
عبدالله خسروی

[ دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392 ] [ 18:16 ] [ عبدالله خسروی ]

وجدانت را بردار وبرو .. به کوچه کودکان دل شکسته سری بزن .. برای رفتن به کعبه باید از اینجا رد شوی .. راه خد از دل آدمها میگذرد .. عید نزدیک است و زیر آسمان همین شهر هزار رنگ جایی همان پایین ها در کوچه های تنگ وتاریک میان خانه های نقلی مردمانی با دلهای بزرگ و دست های خالی نفس می کشند که در این  شب ها بزرگترها وقت بازگشت خودشان را از نگاه منتظر ومعنا دار بچه هایشان دور می کنند و اشک های نداری وشرمساری شان را زیر ماه پنهان می ریزند .. نقاشی عید کودکان شان یک تنگ کوچک آب و نقش سیاه وسفیدی از ماهی قرمز بدون سفره ای  از میوه و شیرینی جات جورواجور است .. گاهی یک وعده غذای مهمانی بالانشین ها اهالی یک کوچه را سیر می کند .. مسلمان سجاده ات را رها کن .. خدا بیشتر از عبادت  نگران نیازمندان است .. ایمانت را بردار و با کمک های پر مهرت لبخند را بر لبان فرشتگان کوچک خانه های بی سقف هدیه کن .. خداوند همان پایین ها فرشته هایش را فرستاده تا به آنانکه بجای حرف ذره ای انسانیت خرج می کنند مهر حاجی بر کنار لوح اعمالشان حک کنند .. گر طالب رضای خدا و بهشت هستی بجای دعا انسانیت و محبت هدیه کن .. روز قیامت لبخند کودک یتیمی ضامنت میشود ..
بیایید شادی  شب عید را با کسانی که نیازمند هستند قسمت کنیم ..
عبدالله خسروی 

[ شنبه بیست و چهارم اسفند 1392 ] [ 18:30 ] [ عبدالله خسروی ]
روی پل آرزوهایم منتظر پرواز نشسته ام .. هر وقت که از زندگی روزمه وکسل کننده خسته میشوم با قایق خیالم به دریای رویاهایم میزنم .. آنجا کلی شاد زندگی میکنم .. در سرزمین خیال من کسی برای پرنده ها قفس نمی سازد .. آنجا همه رنگی میپوشند  وسفید رفتار می کنند .. کسی از چراغ قرمز رد نمیشود و آدمها برای زود رسیدن از همدیگر سبقت نمی گیرند .. غریبه از تنها ماندن در شهر هراس ندارد .. هیچ کودکی آزار نمی بیند و دختران از خلوت کوچه ها و راننده نماهای هرزه ترس ندارند .. نامها از انسانیت بیشتر ارزش ندارند .. کسی در مقابل انسانها تعظیم نمی کند .. آنجا همه خدا را شاد ومهربان دوست دارند .. آدمها زودتر از خورشید از خواب بیدار میشوند و صبح شان را در کافه ها با خوردن قهوه ای شیرین و صدای آواز زیبای خواننده ای شروع می کنند و عصرها هم قبل از غروب به آغوش خانواده برمیگردند تا لذت خوردن یک شام دلچسب وخوشمزه را در کنار ساحل آرامش مزه کنند .. دختران موهای بلندشان را در هوای آزاد رها می کنند و مردان به احترام زندگی به هم لبخند میزنند .. جوانان خودشان را دود نمی کنند و سرمست و خندان پیک های شادی سر می کشند .. هنرمندان فقط در فیلمها خاکی رفتار نمی کنند و مانکن ها فقط قشنگ لباس نمی پوشند .. بزرگترها قبل مرگ یاد میشوند و هیچکس سرای سالمندان را بلد نیست ..  دیگر کسی با کاش و آرزو جمله نمی سازد و غیره جز واژه ها نیست و ..
این ها را گفتم آیه هایی از خیال بود .. دیروز که با رنج گذشت حسرتش مفت نمی ارزد .. غم ها را تو میخوری و دیگران لذتشان را میبرند .. به هوای چند کلمه حرف و رویای خوشبختی فردا امروزت را بدبخت نکن .. تمام  عمر را جوانی کن .. آدمها وقتی پیر میشوند بخاطر چند روز دنیا افسوس میخورند و فرصت شادبودن را از دست میدهند ..
عبدالله خسروی
[ جمعه بیست و سوم اسفند 1392 ] [ 11:34 ] [ عبدالله خسروی ]

کامپیوتر خونی
نوشته : عبدالله خسروی
تو یکماه اخیر واسه چندمین بار با مادرش درگیر شد .. چیزی نمانده بود رو مادرش دست بلند کنه ولی جلوی خودش روگرفت وبا عصبانیت وناراحتی از خونه بیرون زد .. همه دعواشون بخاطر نخریدن کامپیوتر بود .. سامان که تنها فرزند مادر بیوه اش بود این اواخر پایش را در یک کفش کرده بود و میخواست مثل تمام دوستاش کامپیوتر داشته باشه .. توقع زیادی نبود ولی مادرش روزا تو یک تولیدی کار میکرد وبه زحمت میتوانست از عهده مخارج بر بیاد .. به مادرش اصرار میکرد از فروشگاه آقای اعتمادی که مردی حدودا چهل وپنج ساله بود براش کامپیوتر قسطی بخره  ولی هر بار طفره میرفت  ..  سامان از دوستاش شنیده بود که آقای اعتمادی آدم هوسباز و فاسدیه ولی اینقدر فکرش درگیر خریدن کامپیوتر بود به این حرفا اهمیتی نمیداد .. به هرحال به مادرش التیماتوم داده بود که اگه شب بیاد و براش نخریده باشه دیگه پاش روتو خونه نمیزاره .. مادرش هم بدجور ناراحت ودرمانده شده بود...
شب شد و وارد خانه شد .. چیزی را که میدید باور نمیکرد .. نزدیک بود از خوشحالی بال دربیاورد .. واسه اش کامپیوتر خریده بود .. پرید ومحکم  بغلش کرد .. مادرش لبخند زورکی زد  و صورتش رو بوسید ..
دوماهی گذشت و آقای اعتمادی روزی چندبار به خانه شان زنگ میزد و سراغ قسط ماهیانه کامپیوتر رو میگرفت ..
آنروز هم باز زنگ زده بود وسراغ پولش رو میگرفت .. مادرش هر چی قسم میخورد و میگفت هنوز حقوق نگرفته وباید صبر کنه به گوش اعتمادی نمیرفت وتهدید میکرد سفته ای که واسه ضمانت گذاشتن رو به اجرا میزاره .. تلفنی حسابی با هم جر وبحث کردند و درآخر مادرش با گفتن باشه میام خدمتتون گوشی رو قطع کرد .. چند دقیقه بعد چادر سرش کرد و گفت میرم پیش اعتمادی راضی اش کنم سفته رو بدادگاه نبره و ازش مهلت بگیرم .. سامان هرچی اصرار کرد باهاش بره قبول نکرد ..
دوساعتی گذشت و خبری نشد .. مادرش موبایل نداشت .. دلواپس شد و بطرف مغازه اعتمادی براه افتاد .. نزدیک که شد قلبش ایستاد .. مردم وماموران پلیس دم مغازه جمع شده بودند .. با اضطراب وترس بطرفشان دوید ..
ساعتی بعد همراه افسر پرونده بر بالای جسد کبود شده مادرش در بیمارستان زار میزد .. موقعی که مادرش میره پیش اعتمادی باهاش صحبت کنه .. مرد بی شرف پولی به کارگرش میده ومیگه بره بیرون ودر رو قفل کنه ویکساعت دیگه برگرده .. بعد زن بیچاره رو بزور به اتاقی که بالای مغازه واسه کثافت کاریهاش داشت میبره ومیخواد بهش تجاوز کنه .. مادر سامان که زن پاک وباآبرویی بوده مقاومت میکنه وتقلا میکنه واینقدر داد میزنه و جیغ میکشه تا اعتمادی عصبی میشه واونو در نهایت شهوت وجنون خفه میکنه وفرار میکنه .. شاگردش که برمیگرده وبا جسد روبرو میشه فورا به پلیس خبر میده .. حالا دیگر تمام ثروت دنیا برای سامان ارزشی نداشت .. آرزو میکرد زمان به عقب برمیگشت و هیچوقت از مادرش چیزی نمیخواست .. 

[ یکشنبه هجدهم اسفند 1392 ] [ 14:7 ] [ عبدالله خسروی ]

مرد از حرارت آتش جهنم حرف میزد و جوان از رویای خوردن یک لیوان شراب وسط یکروز سرد برفی در سرزمین آرزوهایش می گفت  .. هر دو نفر را خوب می شناسم ..  مرد هر روز به حرفهایی که میگوید خیانت می کند و جوان همچنان به خیال مستش وفادار مانده است ..قاضی نیستم ولی ایمان دارم آسمان هم با آدمهای یکرنگ است .. به آنان که وقت اذان زیر لب آواز زمزمه می کنند پرخاش نکن .. شاید  بیشتر از من و تو بخدای کعبه ایمان دارند  و این چنین بی خیال میخوانند .. آنها طمع به مهربانی و رحمت خدایشان کرده اند و ما در اندیشه رفتن به سرزمین رویایی بهشت و ترس از جهنم لذت خواندن ترانه های عشق و زندگی را بر خود حرام کرده ایم .. راه آسمان همیشه باز است و فرصت پرواز از آن همه ماست .. در روزگاری که عده ای برخلاف عقایدشان رفتار می کنند باید سخت مواظب ایمانمان باشیم .. مقصد همگی واصلی ما خداست .. فقط راهها از هم جداست .. یکنفر بت درونش را میشکند تا لایق سفر کعبه باشد .. دیگری به کعبه میرود و بت میشود .. تا وقتی تعدا مسجدها از اماکن فرهنگی ترویج دین بیشتر باشد نباید به افزایش نسل جدید نمازخوان های باایمان امیدوار بود ..  خدا بسیار بخشنده ومهربان است و بهشت سرزمینی همیشه سبز و محل بیداری رویاهای قشنگ .. بجای دیوار آتشین جهنم پنجره زیبای بهشت را نشان دهیم .. مسیر را ساده و آسان نشان دهیم شهر پر از مومن عاشق و جوان خوشحال میشود ..
عبدالله خسروی 

[ پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392 ] [ 20:21 ] [ عبدالله خسروی ]
با کبوتر خیالت تا سرزمین های دوردست پرواز کن .. به آنجا که طلوع خورشید برای همه زیبا و سرشار از شوق و نشاط و غروبش یادآور کلی خاطرات یکروز قشنگ است .. با رویاهایت تا افق های دور بدنبال آرامش سفر کن و با آرزوهایت سوار بر قایق امید به دریا بزن و همچون ناخدایی در جستجوی خوشبختی های گمشده باش .. انتظار عاقبت فریادهای توخالی را نکش .. پشت تمام شعارها آزادی خوابیده است .. آنانکه حرفش را میزنند سودش را میخورند .. در بازار مکاره دنیا که آدمها گاهی همدیگر را معامله می کنند و عدالت هم خرید و فروش میشود بعضی ها آتش روشن می کنند و همین که حرارتش زیاد شد از آن فاصله میگیرند و در پایان با ریختن آب خاموش و سردش می کنند .. در این میانه فقط هیزم ها هستند که خاکستر میشوند .. نفت و کبریت کارشان شعله ورکردن است  .. با کسانی که مخفیانه تبر بر ریشه ها میزنند تا بجای خانه های ساده برج و ویلا بسازند همراه نشو .. آن خانه ها بر روی آب ساخته شده اند و با طوفانی نابود میشوند ..  تا فرصت هست از چوب های زندگی خانه ای از جنس درختان بهار بساز .. دیوارهایت را رنگ سبز بزن و از همین امروز جوانی کن .. ارزش زمان به گذر لحظه ها و رسیدن به فردای دلخواه ماست .. از افکار باز و خیالات قشنگ پنجره های زندگی را رو به باغ شادی و عشق بسازیم .. هر روز که با غم بگذرد یکروز پیرتر شده ای و دیروز هیچوقت باز نخواهد گشت .. حرفم را صادقانه میگویم .. با شعار و فریاد دیگران عمرت را تلف نکن .. آنروز که حس و قدرت پرواز داشتی .. فریادهایت را با آواز بخوان ..
عبدالله خسروی
[ دوشنبه دوازدهم اسفند 1392 ] [ 15:7 ] [ عبدالله خسروی ]
درباره وبلاگ

سلامی گرم به گرمی آفتاب ، به وسعت دریا .امیدوارم در هر جایی از دنیا که باشی و هر جایی که از ایران هستی دلی پر از مهر و عشق داشته باشی . من عبدالله خسروی نویسنده هستم وامیدوارم بتونم با نوشته هام لحظات خوب ومفیدی را برای شما به ارمغان بیاورم .
نظر یادتون نره .دوستان عزیز تمام مطالب وبلاگ نوشته خودم هستند و ابتدا ثبت میشوند و بعد در وبلاگ به اشتراک گذاشته میشوند . استفاده مجاز از مطالب وبلاگ با ذکر منبع و نام نویسنده بلامانع است .. بدون ذکر منبع مجاز نمیباشد و پیگرد قانونی دارد ..
09377937073
امکانات وب

//Disable select-text script (IE4+, NS6+)
مدل لباس
//Exclusive permission granted to Dynamic Drive to feature script function disableselect(e){ return false } function reEnable(){ return true } //if IE4+ document.onselectstart=new Function ("return false") //if NS6 if (window.sidebar){ document.onmousedown=disableselect document.onclick=reEnable } src="http://blogfa.com/images/smileys/26.gif" width=18 height=18> دریافت کدهای جاوا برای وبلاگ شما

دریافت کدهای جاوا برای وبلاگ شما
بک لینک فا